آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان
|
رنگين كمون
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی* باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
باز هم زد به سرش تا ته باران برود تا که از خاطر او شکل بیابان برود مانده ام پشت همین پنجره ها منتظرش به امیدی که از این سمت خیابان برود چه زمستان بدی هست که از سرمایش عاقبت شاخه گل از خاطر گلدان برود می شود سخت به دستم برسی؟ مطمئنم آنچه آسان برسد ساده و آسان برود هر دفعه چشم من از پیش تو گریان برود؟
|
|||||||||||||||||
![]() |